باز فاطمیه...
دوباره شهرِ ما رنگِ غمِ فاطمیه گرفته است، زندگیِ یکنواختِ ما جانِ دوباره گرفته است… آنکه مادرِ تمامِ عالم است، باز هم برای دلهای خستهٔ ما مادری میکند… با دستهای مهربانش، مرهمِ زخمهای ماست، مادری که خود، سراپا زخم و درد است… فاطمه،… بیشتر »
نظر دهید »
کبوتر بی پناه
من از بی تابی به کجا پناه ببرم؟! بی تابم مانند کبوتری که در حرم ،دنبال دانه ایی است که شاید زائری،نذری کرده باشد غبطه می خورم به کبوترات که هر موقع بی تاب اند پناه اشون صِحن و سَراته همچون کبوتری ، منم بی تابم دنبال… بیشتر »
مسافر زمان
در فیلمها و افسانهها، سفر در زمان را فقط شنیده بودم؛ اما حالا، در واقعیت، با چشمان خودم، در شهر خودم دیدهام. قبلاً رؤیا بود این سفر، ولی حالا عینِ واقعیت است و من شدهام مسافرِ این سفر… در شهر که قدم میزنم، انگار غریبهای هستم از عهد عتیق، یا… بیشتر »